تبليغاتX
خورشید
میهمانی خدا 


http://yekta-.blogfa.com

حتما سر بزنیدشاید شما هم...



|+|
نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر
انسان تنها 
 

انسان یک موجود تنهاست. رنج انسان تنهایی او است. در این عالم تنهایی زائیده عشق است و بیگانگی

کسی که به یک معبود به یک معشوق عشق می ورزد با همه چهره های دیگر بیگانه می شود و جز در آرزوی او نیست. انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیکتر می شود احساس تنهایی بیشتری می کند.

اشخاصی که عمیق ترند...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خورشید در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر
کتاب رمان  
 

هر رمان

چونان یک زندگی است

که به شکل کتاب جلوه می کند

هر زندگی سرلوحه ای دارد

عنوانی       ناشری             پیشگفتاری

درآمدی        متنی               یادداشت هایی

به مردم و سرزمینی که درس عشق

آنگاه فروتنی و شکیبایی را به

گوش فرزندان خویش زمزمه می کنند

                                                                                   نازنین

|+|
نوشته شده توسط خورشید در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر
برای کودکی که هنوز به دنیا نیامده  

کوچولو

 

تمام زنان قبل از مردان و علم ژنتیک پی می برند که موجودی در درونشان به وجود آمده است. بسان ذره ای از زندگی که از هیچ جاری شده باشد. چیزی بدتر از نیستی نیست. باید بگویم که از درد نمی ترسم. درد با ما به دنیا می آید با ما رشد می کند و با ما آنقدر اخت می شود که فکر می کنیم مثل دستها و پاهامان که همیشه با ماست درد هم باید با ما باشد. وقتی کسی می میرد یعنی...

 

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خورشید در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 7 قبل از ظهر
چشمه سار وجودم  
 

در بیکران یاس در منتهای امید ناگه خدا به رویم گشود دری

دری زمهر دری ز عشق

و پشت در تبسم مهربان چهره ای و پشت در عطوفت پر راز عاشقی و من بیخود از خدایی خویش و من متحیر از صلابت بی منتهای خویش بیمار شدم!

ناگه فروغ چشمهایی مهربان ناگه لطافت دستهایی پرتوان ناگه متانت حضوری سنگین و پروقار

عاشق شدم به او ...

به پاکی چهره اش به مبتدای قصه اش به منتهای غصه اش و بیخود از خدایی خویش ....

.... و او گشود دری ز مهر ...

و اما حدیث :

کنون که بیخودم از خدایی خویش تردید در دلم چونان شراره ای به هر سو زبانه می کشد

تردید به زندگی تردید به خدایی خویش ... افسوس !

تردید هر لحظه مرا تهدید می کند

و من مانده در میانه راه زندگی هر دم به سوی مرگ میل می کنم

باشد خدا دستی ز مهر ز آستین برآورد و ویران کند عمارت تردید را و بسازد دوباره قلعه بی فنای یقین را و تقدیم کند به بنده کمترین .....

                                                                                                               نازنین

|+|
نوشته شده توسط خورشید در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 6 قبل از ظهر
مصاحبه با خدا 


در خواب دیدم با خدا مصاحبه می کردم...

خدا از من پرسید:دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم:اگرشما وقت داشته باشید؛

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد:زمان من ابدی است...

چه سئوالاتی در ذهن داری که از من بپرسی؟

من سئوال کردم:چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجّب می کند؟

خدا جواب داد...

- اینکه از دوران کودکی خسته می شوند وعجله دارند که زودتر بزرگ شوند ووقتی که بزرگ شدند دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته ی دوباره باز یابند.

- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال ونه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرز نخواهند مرد وبه گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در برگرفت ومدتی به سکوت گذشت...

سپس من سئوال کردم:که به عنوان یک پروردگار،دوست داری که بند گانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدان ها عشق بورزد؛تنها کاری که         می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد،ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابد.

یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند        کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را دوست دارند.اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم:از وقتی که به من دادید سپاسگذارم.

وافزودم:چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها را بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت...

فقط بدانند من اینجا هستم
                                                                                              
...  همیشه

|+|
نوشته شده توسط خورشید در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر
 
       

امروز برام یک sms اومد که از این قرار بود:

 

 

هر موقع دوست داشتی کسی یادت کنه یاد من کن چون من بیشتر از همه به یاد تم

 

از طرف خدا

 

 

( ایه 152 سوره بقره)

 

 

 

 

نمی دونم چرا اینقدر شرمنده شدم و از خودم خجالت کشیدم

                                      
|+|
نوشته شده توسط خورشید در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر
(?) 
                                               

در این دنیای نامرد یک دختر کوری بود که یک دوست پسر داشت؟

اون دوست پسرش رو خیلی دوست داشت؟

این دختر همیشه به پسر میگفت:که اگر من دوتا چشم داشتم همیشه

کنارت می موندم ولی افسوس که…….؟

یک روز کسی پیدا شد که دوتا چشم به دختر هدیه داد دختر وقتی تونست

ببینه متوجه شد که دوست پسرش دو تا چشم نداره فورا به اون گفت دیگه نمی خوام ببینمت؟از

پیش من برو!

وقتی پسر داشت می رفت با لبخند تلخی بهش گفت مواظب چشمام باش؟!

 


 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر
تنهایی 

 

تنهاییه قشنگی داره ولی  نمی دونم چرا چهره اش غمگینه(یا شاید من اینجوری فکر می کنم)

 

شاید به خاطر اینه که داره غصه ی ما ادمها رو می خوره ما ادمهایی که به جای اینکه توی تنهاییهامون

 

بیشتر به خدا نزدیک بشیم بیشتر به شیطان نزدیک می شیم؟

 

شاید هم یکی سر کارش گذاشته سر قرار نیومده !!!!!!!!

 

ولی هر چی که هست ما ادمها بین خودمون خیلی کم داریم کسانی که تنهایشون به این قشنگی باشه

 

ولی دنیای عجیبی شده ادمها دارن کارهای حیوانی زیادی می کنند و ادعای اشرف مخلوقاتی ولی بلعکسش

 

مثل اینه که همه حیوانات تصمیم گرفتند به ما کارهای انسانی یاد بدند جدیدا داریم می بینیم که حتی حیواناتی

 

که با هم دشمن قدیمی بودند الان در کنار هم زندگی می کنندو خیلی چیزهای عجیب دیگه که خودتون بهتر

 

خبر دارید.ما فکر می کنیم داریم اونها رو دست اموز می کنیم کارهای عجیب یادشون می دیم ولی من فکر

 

می کنم که اونها دارند تکامل پیدامی کنند و پیشرفت ولی ما ادمها ..............................؟

 

اینقدر نفهمیدیم ادم هستیم تا حیوانها برای فهماندن این موضوع به ما دست به کار شدند.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 1 بعد از ظهر
استاد عشق و وفا 
                                

                                     

در وصالت   چرا     بیاموزم                 در فراغت چرا    بیاموزم

 

یا تو   با   درد   من    بیامیز                 یا من از تو دوا    بیاموزم

 

می گریزی  زمن  که نادانم                   یا بیامیز    یا       بیاموزم

 

چون خدا با توست در شب و روز          بعد از این از خدا  بیاموزم

 

در وفا کس نیست تمام استاد                  پس وفا از خدا     بیاموزم

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 11 بعد از ظهر
روزگار 
                                 

 

روزگار بعضی اوقات بر وفق مراد نیست.امروز جواب سلامم را نداد

(تقدیم به یار وفادار علی)

 

 آن شب که ترا به کهکشان می بردند

مظلوم و غریب و بی نشان می بردند

مردم همه دیدند که برشانه ماه

خورشید زمین به آسمان می بردند

با اجازه از دلمویه

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر
معمای هستی 
                                        

 

حل معمای هستی را نوک زبانم حس میکنم. آنقدر کوچک است و آنقدر ساده که حل جهانی از

 

بی نهایت معماها را زنجیره وار در پی خود دارد.

 

آری راز آفرینش را می دانم.نوک زبانم هست.اتفاقا بسیار ساده است.

 

شاید بسیار هم مسخره باشد.اما هر قدر به مغزم فشار می آورم بر زبانم نمی آید.انگار که روی 

 

نوک زبانم گیرکرده است.فقط منتظر شلیک یک گلوله در مغزم است.تا این راز بر زبان جاری گردد!

 

گلوله در خان چرخیده است.هم اوست که آمده نفسم را بگیرد.اینک راز هستی بر زبانم جاری

 

شده است اما کسی را نمی بینم که این راز را بر او بر ملا سازم.

 

o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0

 

فکر می کنم اینو همه بدونند که قدیمی ها میگن ادم وقتی داره به دنیا میاد راز هستی رو می 

 

دونه و یک فرشته ماموره که با دستش بالای لب همه بکشه (همون شیاره بالای لب همه) تا دیگه

 

نتونیم اونو بازگو کنیم؟؟؟

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر
معتاد 
       

                         

بد جوری معتاد شده بود.

 

همیشه در حال کشیدن می دیدمش.

 

دیگه همه فهمیده بودند

 

کسی دیگه کاری به کارش نداشت.

 

اونقدر کشید و کشید تا بالاخره نقاش ماهری شد.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر
اجرت 
                                                   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیر مرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد جمله ای را برای

 

 خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت اینبار هم همین کار را کرد.

 

پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که نوشته بود خواند.

 

روی اسکناس نوشته شده بود :وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن.

 

پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت ان نگاه کند.

 

پشت اسکناس نوشته شده بود:کلک تو که هنوز پولدار نشدی!

 

پسرک خندید با صدای بلند.هر چند صدای خنده خود را نمی شنید............

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 9 بعد از ظهر
من 
                                                                                                                      

 

من بزرگ نیستم

 

اما دیاری نیست که مرا در خود جای دهد

 

                                                        بهای من گران نیست

 

                                                          اما خریداری برایم پیدا نمی شود

 

چه سخت است دویدن و هرگز نرسیدن

 

و چقدر سخت است که دوست بداری

 

                                                    اما

                               یقین نداشته باشی که دوستت دارند!..........

 

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر
تلخ و شیرین 

 

 

چه شیرین بود کودکی وشیرین تر از آن رویا های دست یافتنی اش

 

چه شیرین بود قوطه ور شدن در هر آنچه می خواستیم

 

و حالا چه دور و دست نیافتنی است آن روزها

 

و چه تلخ است شیرین ترین شیرینی های بزرگی

 

از لبان خندانم حال دل ندانستی                           خفته در تبسم ها گریه های پنهانی

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 2 قبل از ظهر
مسئله ریاضی 

 

.

امروزداخل مطالب وبلاگی البته با اجازه بلاگر عزیز کیمیاگر 

 

یک چیز جالب دیدم وخواستم از اون نتیجه گیری کرده باشم که به درد زندگیمون بخوره

 

اون موضوع یک مسئله ریاضی بود از این قرار که:

 

اگر111111111 نه تا یک رو در111111111 نه تا یکه دیگه ضرب کنیم جوابش میشه:

12345678987654321(البته امتحان کردم)

 

 

نتیجه هایی که من گرفتم از این قراره که من توی این قالب بیانش میکنم:

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خورشید در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر
زنجیر 

 

یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید.

 

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

 

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

 

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.

 

به شادمانی با هم برقصید و اواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد.

 

همچون سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنها است اما همه با هم به یک اهنگ می ترنمند

 

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید

 

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد

 

در کنار هم باستید اما نه بسیار نزدیک:

 

از انکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند

 

وبلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 4 بعد از ظهر
تنها یی 
                                       

هر زمان خود را افسرده دیدی داستان زیبائی گل و شیدائی بلبل را بیاد آور و بی وفائی آن و

 

فداکاری اینرا مقایسه کن و غم را از یاد ببر.

 

در شامگاهان و درآن خاموشی هنگامیکه در گوشه ای آرام وتیره به فکر فرو میروی ودر آن 

 

هنگام که دوهیولای شب و مرگ چون دو پرنده خاموش کوه پیکر بالهای خود را فرازت می 

 

گشایند و گرد وحشت و غبارترس و نا امیدی بر مغز و دلت می افشانند خود را بفروغ ماه  و 

 

روشنائی زندگی و امید بسپار و با لرزش شعله های این چراغهای آ رزو آن سایه های هولناک را از خود دور کن.

 

 در آن لحظه که در بیابان خاموشی و تاریک زندگی تنها هستی و ناله مرموز و وحشت انگیز

 

گذشته دردناک و تنهائی غمناک دست را به هراس و نا شکیبائی  چاره می سازد به کتاب پناه ببر

 

 

و با خواندن قصه عاشقان گذشته 

 

                              داستان عشق کهن خود را تجدید کن.

                                              

                                                     الهی

                                

  الهی غریب تو را غربت وطن است

                                 کی به خانه رسد کسی را که غربت او وطن است

|+|
نوشته شده توسط خورشید در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 9 بعد از ظهر
وباز ای کاش 

ای کاش در کوچه های کودکی می ماندم و کینه های نا شناخته را بر روی بادبادکها به اغوش

 

اسمان میسپردم وبعد  دور از چشمها دوباره  ورقی دیگر از دفتر مشقم جدا کرده وبادبادکی زیبا

 

تر از قبل می ساختم

 

ای کاش در کو چه های کودکی می ماندم و مهر را در همان خنده های پر عاطفه و فریادهای پر

 

هیاهوی بازی عمو زنجیر باف معنا می کردم و بی وفایی را تنها در یک اخم کوچک دوستم.

 

ولی افسوس دیر دانستم که این عمو زنجیر باف فقط در حال ساختن زنجیرهای ضخیم و محکمی

 

است که پای مرا به این دنیا ببنددو...........

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر
کویر دل 

تقدیم به هانی خورشیدی 

بگذار با گریه خود شادمان بمانم

                                        

                                              انم که چو ویران شوم اباد بمانم

 

در بال و پر خود زدم اتش که بسوزم

                                           

                                                زان پیش که در پنجه صیاد بمانم

 

من نام خود از دفتر ایام زدودم

                                      

                                              چون نیستم ان قصه که در یاد بمانم

 

نا شادی ما گر سبب شادی غیر است

                                       

                                              شادم که بمانم من وناشاد بمانم

 

جز بر گردم دوست  نیازی به کسم نیست

 

                                               اینگونه شدم بنده که ازاد بمانم

 

اما

 

این نصیحت خورشیدیت رو فراموش نمی کنم

بزار جای این زخما رو تنت بمونه . این زخما سرمایه های آدمه . بزار این تیغ تیزی که داره زخمت می زنه . اینقدر ببره تا کند بشه . طاقت بیار

 

 اون یک گلم فقط به خاطر تو که اونم می چینم

تقدیم خودت می کنم

|+|
نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 10 بعد از ظهر
ای کاش  
 




ای کاش پروانه ها بامن اشتی می کردند



ای کاش سایه ها از ذهن من کوچ می کردند



ای کاش می توانستم صدای اب را لمس کنم



ای کاش می دانستم چرا صدای دریا به گوش نمی رسد



ای کاش می فهمیدم چرا مزرعه سبز پوشیده است



شاید ان لحظه حقیقت برایم اشکار می شد




وپنجره دلم دیگر رو به دیوار باز نمی شد




|+|
نوشته شده توسط خورشید در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 11 بعد از ظهر
دوران کودکی 

در دوران کودکی همیشه در این فکر بودم

 

که چگونه میتوانم بر:ابرهای اسمان سوار شوم

 

وبا ان دور زمین را طی کنم اما وقتی که  فهمیدم

 

نمیتوان سوار بر ابرها شد زندگی برایم رنگ و بوی دیگری پیدا کرد

 

تعابیر با انچه در کودکی در ذهنم داشتم بسیار متفاوت ومعانی کاملا دور

 

از ذهن بود

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 10 بعد از ظهر
تنهایی 

تنهایی را دوست دارم

 زیرا در ان با رویا های به حقیقت پیوسته ام انس میگیرم

و انگاه که با حضور کسی تنهایی ترکم میکند در انتظار فرصتی دیگر هستم

اری تنهایی را دوست دارم.زیرا در تنهایی میشود با معبود راز و نیاز کرد

وتنها با اوست که میتوان حرفهای تنهایی را بی ریا و صادقانه در میان نهاد

بی انکه هراسی از فاش شدن ان داشته باشی .

پس بیا با او سخن بگوئیم.

 

|+|
نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر
روزگار 

روزگار شبیه دریایی است که کشتی زندگانی

ما بر روی این دریا به طرف ساحل مقصود

میرود واین دریای بزرگ همیشه در جزر و مد است

.اگر امروز ارام است

 مسلما

فردا طوفانی خواهد شد

 بنا بر این وقتی ارام است فرصت را غنیمت بشماریم زیرا چه بسا افرادی

که در نتیجه غفلت از فرصت استفاده نکرده ودر اعماق دریا فرو رفته اند

|+|
نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر
جیرجیرک 

جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم خرس گفت بعدا صحبت میکنیم الان وقت خواب زمستانیست وخوابید ولی دریغ از انکه عمر جیر جیرک سه روز است

|+|
نوشته شده توسط خورشید در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر
درد دل با ستاره 

                   ای ستاره های شب ها غم من قد یه دنیاست                   

         دوست دارم بگم براتون که دلم واسه چی تنهاست           

                           از ادمها گریزونه, این دلم اخه میدونه                           

کسی نیست تا بشه پیدا از چشماش عشقو بخونه

چرا مردم نگرونن نمیخوان عاشق بمونن